مرگ نزدیک است...
گریه میکنم بی آنکه شانه هایم بلرزند.
اشک میریزم بی آنکه گونه هایم تر شود.
آه میکشم بی آنکه دلم بشکند.
دیگرنگران نیستم.
مرگ نزدیک است...
اینها تاوان لحظه لحظه های سادگی من است.
این تنهایی ها قاموس زندگی من است.
همیشه برای یافتن حقیقت لحظه ها ، راهی سخت در پیش است .
دیگر نگران نیستم
مرگ نزدیک است...
این کاغذ و این قلم ، تنها بازمانده های جاوید روزگار من هستند.
هیچ کس فرصت با ما یکی شدن را نخواهد داشت .
بیهوده در انتظار مباش ای دل...
ما بذرهای خیالمان را ، در زمین های بی مترسک گندم پاشیده ایم
و جز خرمن انتظار چیزی درو نخواهیم کرد .
تو ای دل ساده و ای دل مرده...
اندکی درنگ کن.
نگذارکسی یا چیزی با نگاهش تارو پودهای بافته خیالت را به اتمام برساند
آری !
پایان این تنهایی ها مرگ است...
هیچ کس این فاصله ها را مقصر نیست.
مشکل از دل ماست که به خواب زمستانی فرو رفته
بهاری شو ای دل
که از اینهمه سرمایت سخت هراسانم...!
++ ربطی به حال و روزم نداره...شایدم داره و من نمی دونم!!!!!!!!
++ با رفتنت هیچ چیز درست نمی شه...یه بار به حرف من بچه گوش بده